مجاهد مُرد!

همشهری تماشاگر - امید مافی: خودش به دست خودش کشته شد. آن روز که از میان چپرها آمد تهران و در زرق و برق بالای ونک غرق شد فکر نمی کرد دنیا چشم دیدنش را نداشته باشد. 16 سال بیشتر نداشت. می خواست توی چشم مردم باشد. توی ویترین ژورنال ها باشد. وقتی در یک وجب جا سیم خاردارها را حیران می کرد همه از تولدساحری تیزچنگ سخن می گفتند. پسری که ماهی صبور شط را به شیشلیک شاندیز ترجیح می داد در پلک بهم زدنی پیراهن سپید وطن را پوشید تا زیباتر شود.

مجاهد مُرد!


او نمی دانست دشنه های در تاریکی انتظارش را می کشند. او خام تر از آن بود که بداند خیلی زود بلایی خانمان سوز بر سرش نازل خواهد شد. خزان بلایی بود که در اوج خوشباشی شاخ و برگ های مجاهد را کند تا خودش برای خودش فاتحه بخواند. پسری که دوست داشت سر از روی جلد آ.س و مارکا درآورد ناگهان به درختی از پهلو افتاده بدل شد تا عکس های شطرنجی اش روزنامه های زرد وطن را آذین ببندند.

او قدر خودش را ندانست تا از شدت ویرانی سر از پستوی تنهایی درآورد و زیر آوار حرف و حدیث ها پیر شود. مجا با حکم و بی حکم ساقط شد و هزار مرتبه در این سال ها مرد و زنده شد تا باور کند دیگر خوشبختی به گرد پایش نمی رسد.

حالا او دارد در گوشه ای با زن و بچه هایش زندگی می کند. حالا پسر جنوب فهمیده چه کسانی زهر هلاهل را در گلویش ریختند. کاش حالا که از همه چیز و همه کس بریده، دایه های مهربان تر از مادر به برف های نشسته روی شقیقه هایش رحم کنند. کاش ... یک شماره ایرانسل از مجای فراموش شده مجالی فراهم کرد تا ناگفته هایش را بشنویم و حرف هایش را به کاغذهای سفید بسپاریم. این شما و این مجاهد خذیراوی.

مجاهد مُرد!


خیلی وقت است از تو خبری نیست.

- از یک بازیکن نابودشده خبری به گوش نمی رسد که.

مثل اینکه کفش ها را آویختی در سکوت... درست است؟

- راه دیگری نداشتم. موهایم سفید شده اما هنوز دست از سرم برنمی دارند. بابا خیالتان راحت. مجاهد مرد. مجاهد تمام شد.

تو الان چند ساله ای دقیقا؟

- 34 ساله. برای شما زود گذشت اما برای من نه. من در این سال ها هزار بار مردم و زنده شدم. خدا را شکر که به خلق ا... نیازی ندارم. من نانم را از همین نخل ها درمی آورم. این نخل ها هوایم را دارند وگرنه باید رو به قبله دراز می شدم.

چی شد که اینطوری شد؟ تو در اوج ناگهان با سر خوردی زمین! ببخشا که داغت را تازه می کنم!

- 16 سال بیشتر نداشتم که رفتم استقلال. عاشق آبی بودم و از بچگی آرزو داشتم پیراهن استقلال را به تن کنم.

مجاهد مُرد!


خب!

- وقتی آمدم تهران یک نوجوان را در خوابگاه لارستان به امان خدا رها کردند. نگفتند در این تهران بی سر و ته این بچه شهرستانی را باید تیمار کرد. هر روز نان و ماست می خوردم و می رفتم تمرین استقلال. باشگاه هیچ وقت نگفت خرت به چند مجاهد.

از پرسپولیس هم پیشنهاد داشتی، نه؟

- آنها حاضر بودند در سال 77، ده میلیون به من بدهند اما به سه میلیون استقلال و نان و ماست لارستان دل بستم. لعنت به این دل که آدم را بیچاره می کند. من الان باید کنار نخل ها صبح را شب کنم.

بالاخره خودت هم هوای خودت را نداشتی و زدی به جدول. ببخشا که رک گفتم.

- یعنی در این فوتبال فقط من باید به جزای اعمالم می رسیدم؟ بچه 16 ساله مراقبت نمی خواست؟ برای له کردن من از مدت ها قبل سناریو نوشته بودند؟

چه سناریویی؟

- من داشتم جای یک سری را تنگ می کردم. بلاژ به من ایمان داشت. من اگر زمین نمی خوردم خیلی ها حرام می شدند. من، نوازی و پژمان جمشیدی و مهدوی کیا را به نیمکت پیچ و مهره کردم عامو!

پس از این همه سال بالاخره نفهمیدیم ماجرای پاسپورتت چی بود؟!

- همان ها که می خواستند برایم دردسر درست کنند کاری کردند که پاسپورتم گم شود و از سفر به اسلواکی باز بمانم. بعد به من برچسب بی تعصب زدند و گفتند خودت پاسپورتت را قایم کردی. البته...

البته چی؟ بعد از این همه سال باز هم احتیاط. تمام شد رفت مجاهد!

- پاسپورت مرا قاطی پاسپورت های تیم نوجوانان کرده بودند تا انگ بی تعصبی به پیشانی ام بزنند. وقتی پاسپورت پیدا شد، رسوا شدند و دم نزدند. اما این چه فایده ای برای من بیچاره داشت آخر.

مجاهد مُرد!


از آن شب نحس حرف نمی زنی؟ شبی که نسخه ات پیچیده شد!

- ما دربی را برده بودیم. گلش را هم اکبرپور زد. بعد دعوت شدیم به یک جشن. خیلی های دیگر هم بودند. من سیه روز هم کم عقلی کردم و به آن جشن رفتم. نمی دانستم گور خودم را دارم می کنم!

... و بعد!

- تا به خودم بیایم عکسم روی جلد نشریات شطرنجی شد. آنها که دنبال فرصت می گشتند فقط مرا زدند. طوری هم زدند که انگار مجاهد همان خفاش شب است. من سر پل صراط خیلی با آنها که آبروی یک مسلمان را در روز روشن بردند کار دارم.

سال های خانه نشینی چه طعمی داشت؟ برگرد به گذشته و خوب فکر کن!

- افتاده بودم یک گوشه و از صبح تا شب ناخن می جویدم. از شب تا صبح موهایم را می کنم. نه خواب داشتم و نه خوراک. خدا کمک کرد وگرنه آن آدم تلف شده یا می رفت سینه قرستان یا سر از دارالمجانین درمی آورد.

اینطوری شد که پیشنهادات نانت و لورکوزن دود شد و رفت هوا! تو چقدر دل گنده ای پسر.

- همه چیز از بین رفت. من می توانستم بروم اروپا و بیشتر از همه لژیونرها بدرخشم. بعد از جام باشگاه های آسیا بارسلونا برای خرید من وارد شد. من در چند قدمی لالیگا منهم شدم. زنگ بزنید از حاجی فتح اله سیر تا پیازش را بپرسید. مصدومیت هم البته میخ تابوت مرا محکمتر کرد.

هنوز بازی آبی ها با تراکتور در سال 79 از حافظه تاریخی مان پاک نشده لامصب!

- آره دقیقه چهار بود. علی آذری آمد روی پایم و با استوک هایش رباط صلیبی ام را پاره کرد. من همان لحظه فهمیدم کارم تمام است. رباط پاره 9 ماه خانه نشینم کرد. آن اتفاقات نحس هم سیه بختی مرا کامل کرد تا به جای بارسلون بروم در انزوا و خودم را نفرین کنم و آدم های بدذات را لعنت کنم. داغم تازه شد بعد از این همه سال.

همیشه این سوال در ذهن مان رژه می رود که چرا پس از پایان محرومیت، تو دیگر مجای روز اول نشدی. فوتبال را از یاد برده بودی انگار!

- نه، اشتباه فکر می کنید. من همان بازیکن سابق بودم اما جو مجوز نمی داد دوباره بلند شوم. قلعه نویی هم خیلی در حقم بد کرد.

چون به نیمکت دوخته شدی این حرف ها را می زنی؟

- باور کنید حقم نیمکت نشینی نبود. من از نگاه خیلی ها پخته تر شده بودم اما قلعه نویی به هر ترتیبی دنبال رد کردن من بود و کمک نکرد که هیچ، چوب لای چرخم گذاشت. روزی که یک پنالتی را به تیر زدم همین را بهانه کرد و دیگر مرا به زمین نفرستاد.

از خانه آبی هم که زدی بیرون باز در مخمل سبز گم شدی. فولاد می توانست جایی برای تولد دوباره ات باشد اما...

- شما اگر فضای آن مقطع را می دیدید اینطور قضاوت نمی کردید. آقای رضاییان مدیرعامل وقت فولاد خوزستان با من قرارداد بست و پشتم ایستاد اما آنقدر او را زیر منگنه گذاشتند و جو ساختند که علیرغم میل باطنی، قالب تهی کرد.

شنیدیم می خواهی در صحنه مربیگری بخت خودت را بیازمایی؟

- هر کی گفته دروغ گفته. برای من دیگر نه انگیزه ای مانده و نه حوصله ای. من قید فوتبال را برای همیشه زده ام. مگر جنازه ام را دور زمین آبادان بچرخانند.

مجاهد مُرد!


راستی بازی های این فصل آبی ها را تعقیب می کنی؟

- می بینم و غصه می خورم. آن پیراهن بر تن نورسیده ها گشاد است.

مثل اینکه خبر نداری چرک کف دست این روزها عیار فوتبال فارسی را مشخص می کند. تمام شد تار سبیل برادر!

- میلیارد میلیارد می گیرند اما بلد نیستند یک دریبل ساده بزنند. شما بازیکنان امروز را بگذارید کنار بازیکنانی مثل شاهرخ بیانی، مجید نامجومطلق، جواد زرینچه و جعفر مختاری فر. هیچ کدام این جماعت ناخن کوچک مجید نامجو هم نمی شوند. پول می گیرند و می بازند و کاری به غرور جریحه دار شده هوادار ندارند. پدر بیچاره من در آن دربی که ایمون زاید سه گل زد و قرمزها را برنده کرد، سکته کرد و روی دست هایمان جان داد. فوتبال که بلد نیستند، بدتر از آن تعصب هم ندارند!

از ماهان و ماهک حرف بزنیم. چقدر در محدوده خانه قبولت دارند؟

- آنها از ته دل دوستم دارند و تنها انگیزه زنده ماندن من هستند. من اگر در فوتبال بد آوردم، شکر خدا اینجا دیگر زمین نخوردم. همسرم در این سال ها شریک غم ها و دلواپسی های من بوده است. همه اسرار من پیش اوست. این سه نفر دور من جمع شده اند تا طعم زندگی را بچشم. ماهان مهاجم بزرگی خواهد شد و یاد پدرش را زنده می کند. او مثل خودم عاشق فوتبال است. خدا کند ماهان مثل من بد نیاورد.

مقصد نهایی تو کجاست مجا؟

- مقصد یکی است. همه ما رفتنی هستیم. دیر یا زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. من آماده ام. کفنم را هم خریده ام تا سربار کسی نباشم. از شما چه پنهان دوست دارم خوشبختی بچه هایم را ببینم و بعد کنار همین نخل ها بمیرم.

خسته شدی... کات!

- مدت ها کسی پای درددل هایم ننشسته بود. من اگر همه رازهای جا مانده در سینه ام را بگویم می توانیدیک کتاب قطر چاپ کنید تا مردم بخوانند و برای کسی که در طون خودش غریب بود گریه کنند. ممنون که یادم کردید.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه